من مال تو ,تو مال من

سلاممممممممممممممم به همه ی دوستای خوبم

به دلیل شکست در عشق دیگه از منو اون هیچ پستی نمیذارم از خودم میگم و از اتفاقای جالب زندگییییم اصلا نارحت نیستم که همچین اتفاقی افتاده افسرده هم نیستم خوشحالم چون یه عشق دیگه دارم اونم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

که هیچ وقت تنهام نمیذاره و مثه این پسرای بی مسئولیت ولگرد و هوس باز خیابونی نیس و عشق خودمه

نظراتونو بگین حتما...

تاريخ 90/02/20سـاعت 14:20 نويسنده 2 تا عاشق| |

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

تاريخ 90/02/03سـاعت 19:17 نويسنده 2 تا عاشق|
خییییلی دلم براش تنگ شده چند وقته ندیدمش آخرین بار که دیدمش چند روز پیش اومد گفت این روزا سرش خییییییلی شلوغه مسابقاتش شروع شده شاید حتی نتونیم چند روز با هم حرف بزنیم یه یه ماهی فک کنم نیس خدا نکنه اینجوری باشه

همش تو فکرم میترسم تو این جریانات منو فراموش کنه همش احساس بدب دارم ولی خودش که اینجوری نمیگه ....

امید وارم تو کارش موفق شه زود تر کارش تموم شه بیاد بتونم ببینمش...

تاريخ 90/02/03سـاعت 18:48 نويسنده 2 تا عاشق| |
وای نمیدونین چه اتفاقی افتاده خیلی خوشحالم

خدا خیییییییلی دوست دارم.....

بلاخره اتفاقی که دوس داشتم افتاد مشاور با مامانم صحبت کرد و منم با مامانم صحبت کردم مامانم با این قضیه هیچ مخالفتی نکرد...

وقتی به پوریا گفتم داش از خوشحالی بال درمیاورد

اون همه دعا ها بلاخره اثر کرد.. نمیدونین چه حس خوبی دارم....

قراره یه روز مامانم و پوریا من بریم صفا سیتی  با هم صحبت کنیم....

خدا عاشقتم....

پوریا جونم دوست دارم....

تاريخ 90/01/31سـاعت 15:1 نويسنده 2 تا عاشق| |
خیلی دلم براش تنگ شده چند روزه که ندیدمش موقعیتم جوریه که نمیتونم ببینمش

افسوس میخورم به روزایی که موقعیتشو داشتم و الان وضعیتم اینجوریه

گاهی اوقات که خیلی ناراحتم وقتی با هم حرف میزنیم ناراحتیم یادم میره

حتی گاهی که از دستش خیلی ناراحت میشم وقتی بهش زنگ میزنم اصلا یادم میره واسه چی از دستش ناراحتم

وقتی میبینمش دوس دارم فقط تو چشاش نگاه کنم اونم بهم لبخند میزنه لبخندی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و باعث میشه شبایی که ناراحتم با بیاد آوردن لبخندش تمام غم هامو فراموش میکنم

از همینجا به عزیزترین کسم میگم

دوست دارم

همیشه وقتی بهش میگم دوست دارم میگه من بیشتر

تاريخ 90/01/28سـاعت 2:50 نويسنده 2 تا عاشق| |
دلم برای کسی تنگه که چشم های قشنگش را به عمق آبی دریای تنهایی ام میدوخت و نفس های گرمش شعر های خوشی برای بازگشت پرنده های کوچ کرده به قلبم بود
تاريخ 90/01/23سـاعت 15:40 نويسنده 2 تا عاشق| |
سلام به همگی مرسی که واسم نظر گذاشتین...

دیروز دیدمش یه ۴۵ دقیقه ای با هم بودیم خیلی بهم خوش گذشت خیلی.....

نمیدونم چرا اینجوری شدم از موقعی که ازش خدا حافظی کردم تمام فکر و ذکرم پیشش بود حتی شبم نتونستم بخوابم و درس بخونم خدا رو شکر امتحان فردا لغو شد...

اون اکثر اوقات سرش شلوغه به خاطر مسابقاتش و من کمتر میبینمش

اما اون اوایل هر روز همو میدیدیم....

یادش بخیر چه روزایی بووود

دوست دارم عزیزم...

 

تاريخ 90/01/23سـاعت 15:29 نويسنده 2 تا عاشق|
خیلی وقته ندیدمش .....توی مسابقات قبلی دستش اسیب دید زیاد جدی نگرفتش اما بعد ها مشکل دستش جدی شد مجبور شد به تهران بره و دستش و عمل کنه ما عادت کرده بودیم هر روز همو ببینیم ولی الان از یه هفته ام بیشتر شده که همو ندیدیم.... دلم خیلی واسش تنگ شده .... دارم دییییووونه میشم...میگه اگه زندگی رو سخت بگیری نا خدا گاه زندگی تا اخر برات سخت میشه آخه این چند روز به دلیل مشکلاتی واسم به وجود اومده خیلی دارم سختی میکشم هنوز هم دارم چوب کار خودمو میخورم آخه واسه چی اینکارو کردم ولی خب پشیمونی سودی نداره تو رو خدا واسم دعا کنین ......
تاريخ 90/01/12سـاعت 2:5 نويسنده 2 تا عاشق| |
آخه واسه چی من اینکارو کردم تو رو خدا کمکم کنید دارم دییوووووونه میشم بزارین براتون تعریف کنم چی شده:

من و پوریا تصمیم گرفتیم که من جریان و به مامانم بگم شاید اوضاع بهتر بشه با هزار ارزو امید به یکی که مامانم خیلی اعتماد بهش داره گفتم که جریان و یه جورایی به مامانم بگه ولیییییییییییییییی

به جای اینکه بهتر بشه بدتر شد مامانم حساس تر شد می خواد به پوریا زنگ بزنه نمی دونم بازم من با اون طرف صحبت کردم که بامامانم صحبت کنه ولی فایده نداشت مامانم گفت با با مشاور صحبت کنه بعد تصمیم بگیره چیکار کنیم....

تو رو خدا دعا کنی جریان از این بد تر نشه تازه اون بنده خدا حواسش نبوده به داداشمم گفته حالا شاید داداشمم یه کم کمکم کنه

ازتون خواهش میکنم واسم دعا کنید کارم خیلی گیره

خدایا کمکم کن....

 

تاريخ 89/12/27سـاعت 12:13 نويسنده 2 تا عاشق| |
تنهایم!!بی سرزمین تر از باد من هستم و دیوار بلند تنهایی من هستم و شب های یخ زده ی خیابان ای کاش شبی باز به دیدار چشمان تنهایم می امدی!!!

آه ای کاش ان لحظه پایانی نداشت در غم هم محو  و رسوا می شدیم کاش با خورشید می امیختیم کاش همرنگ افقها می شدیم....

تاريخ 89/12/22سـاعت 17:59 نويسنده 2 تا عاشق| |
ananazi&sajjad